خ و ا ب    ز م س ت و ن ی

 

الهی
در جمال بی همتایی
در جلال بر همه مقتدایی
همه امید این ضعیف بر توست
مبادا در نگشایی

 
 

home sweet home!


home sweet home

پ.ن.: نصف یه سال گذشت! باورم نمی‌شه!




مریم :
 

 

 

 

فقر فرهنگی


قیافش داد می‌زد که معتاده! داشت با دود اگزز اتوبوس‌ها خودش رو گرم می‌کرد! کابشن هم تنش بود! صحنه ناراحت کننده‌ای بود. نمی‌دونم فقر کشیده بودش به اعتیاد یا اعتیاد فقیرش کرده بود.




مریم :
 

 

 

 

:(( مقاله :((


تو زندگی‌ام هیچ وقت قد این مقاله دادن fail نکرده بودم!

تا آخر این هفته یه نسخه فقط برای اینکه فارغ‌التحصیل بشم می‌نویسم (استادم هم قبول کرد) شما هم دعا کنین! خوب؟




مریم :
 

 

 

 

تویی که تصمیم میگیری!


توی تک تک لحظه‌هاش باید تصمیم بگیری! تصمیم بگیری که لجبازی کنی یا تو درست رفتار کنی تا اون هم آروم بشه و شاید حتی شرمنده بشه و خلاصه با یه "ساری" گفتن و یه بغل یه دلخوری رو پشت سر بذارین!

هر لحظه‌اش که از بهانه بیخودی که گرفته عصبانی هستی می‌تونی تصمیم بگیری تو صدایت رو بلندتر کنی یا سکوت کنی، بری مسواکت رو بزنی و مثل همیشه برایش رو مسواکش خمیر دندون بزنی که وقتی میاد بفهمه هنوز بهش توجه داری!

فقط باید حواست باشه که داری تصمیم می‌گیری! یه لحظه قبل حرفت یا قبل عکس‌العملت باید بتونی فکر کنی! اگه اینقدر عصبانی نباشی که نتونی فکر کنی ...




مریم :
 

 

 

 

اگه هنوز گاهی به اینجا سرکی می‌زنید!


کاشکی کار دیگه‌ای هم از عهده‌ام بر میومد! کاشکی می‌تونستم از این حال پشیمونی و حسرت فرصت از دست رفته هم بیرونت بیارم! خوب می‌دونم چقدر غرورت رو شکوندی تا تونستی اون حرف‌ها رو بهم بگی!
چشم! تمام سعی‌ام رو می‌کنم تا همین کاری که ازم خواستی رو به نحو احسن انجام بدم! قول می‌دم از هیچ کاری که به نظرم درست بیاد فرو گذار نخواهم بود! 




مریم :
 

 

 

 

دزدی تکنولوژی!


خودمون می­­گیم تکنولوژی اش رو دزدیدیم! 2 روز رفتیم برای عروسی ازمون عکاسی شد، ما از اون به بعد خودمون همون فیگورها رو می­گیریم عکس می­گیریم یا به دوستامون اونجوری فیگور می­دیم! حالا من که خیلی حرفه­ای نشدم اما این همسر آااای حرفه­ای شده! همچین اون بار دوستامون رو چید و ازشو ن عکس گرفت که ... حالا فیگور که هیچ، تکراری می­شه بی مزه می­شه، اما یاد گرفیم (بیش­تر یاد گرفته) که صورتمون رو چطوری نسبت به دوربین بگیریم که خوب بشه، زیر چشم­ها گود نشه، دماغ کوچولو به نظر بیاد و ...




مریم :
 

 

 

 

باز هم !


دلم برایش تنگ تنگ تنگه!
به خصوص وقتی دو شب پیش خونه مادر خانومش بودیم و من یاد خاطرات شیرین این سال آخری که پیش هم بودیم افتادم!
به خصوص وقتی امروز تلفن زدم تولد خانومش رو تبریک گفتم، بعد گفتم "به داداشم سلام برسون!" بعد تلفن رو گرفت و گلگی کرد که "حالا بهش سلام برسون دیگه" و من دلم برایش غش رفت و گفتم "آخه مخصوص خانومت زنگ زده بودم!"

دلم برایش قد یه عالم تنگه !




مریم :
 

 

 

 

مهمون های عزیز ما!


از جمعه تا حالا می خواهم بیام اینجا بنویسم که:

خیلی خیلی خوش گذشت! همشون اومدن خونمون جز غزال که برایش کار پیش اومد و نتونست بیاد! خیلی خوب بود! احساس کردم خونمون رو پذیرفتن! همونقدر که از یه مهمون عزیز و نزدیک انتظار میره! انگار خونه خودشون باشه! منم اصلاً نه نگران غذاهای وا رفته بودم نه لکه های رنگ کف اتاق ها نه هیچی! فقط داشتم از دور هم بودنمون لذت می بردم! 




مریم :
 

 

 

 

زبان!


هر کی با زبون خودش با اونیکی حرف می‌زنه!
من آوردمش پشت PCخودم، packet ‌هایی رو که capture کرده بودم نشونش دادم که ببین داره می‌فرسته و جواب هم می‌گیره و ... مشکل از نرم‌افزار تو یا کلاس‌هایی که استفاده می‌کنی‌ه!
اون هم من رو صدا کرده پشت PCخودش، exception هایی که برنامه‌اش می‌ده رو نشونم می‌ده!
من هم می‌گم بیا این packet های برنامه شما رو بگیریم من زبون اونا رو بهتر می‌فهمم!




مریم :
 

 

 

 

گرفتن‌!


رفتارش عادیه،شوخی‌هایش هم به راهه! اما دو روزه سیاه می‌پوشه! البته برایم عجیب نبود تا اینکه امروز شنیدم داشت با دو تا از دوستاش حرف می‌زد، با صدای آروم. من دو تا چیز شنیدم: چهارشنبه و گرفتن! یکی داشت از بینشون رد می‌شد، سلام کرد، جوابش رو با صدای لرزان داد و بعد دیدم که دستش رفت به سمت چشمش که یه وقت اشکی بیرون نیاد.

خدایا چی می‌شه؟!




مریم :
 

 

 

 

کربلا!


عکس‌ها و فیلم‌های درگیری‌های دیروز رو نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم با هر دم و بازدم بدنم سرد و سردتر می‌شه! دیروز تهران کربلای زمان بوده!

خدایا به همین وقت عزیز، به همین اذان ظهرت، زودتر این کشت و کشتار تموم شه! حق هم به حقدار برسه!




مریم :
 

 

 

 

کارناوال محرم!


ورژن خیلی خاص و ایرانی از کارناوال شده! چراغونی، نوشیدنی و  غذای نذری، شب بیداری، همه تو خیابون،  موسیقی خاص و لایو، لباس‌های شیک، کاستوم پوشی برای بچه‌ها (لباس علی اصغر)، تآتر خیابانی، مراسم خاص، امنیت زیاد .... مراسم محرم این روزا یه تفریح عمومی‌ه تا یه عزاداری عمومی!

دیشب یه کم پائین‌های شهر، یه آقای مسنی با دو تا عصا اومد تو مسیر دسته ایستاد و سینه زد! اعتقادش تو ته ته دلش معلوم بود! خوش به حالش!




مریم :
 

 

 

 

باز هم تولد!


مریم ٢۶ ساله شد!
مریم احساس پیری نمی‌کند، بلکه احساس خوشحالی و خوشبختی می‌کند!
هر تلفن، هر اس‌ام‌اس، هر پیام در سایت‌های گوناگون، هر پرسش سئوال "کادوی تولد چی‌ می‌خواهی؟"، هر کادو، هر تغییر برنامه برای خوشحالی او، هر تطبیق برنامه با خواسته‌ی او، هر فیلم بازی‌کردن من باب سورپرایز او و هر گونه توجه از طرف هر آنکه دوست می‌دارد، به او یادآوری می‌کند که چقدر خوشبخت است! هر یک نفر که به یاد اوست، دوست است و به او اهمیت می‌دهد. خوشبختی یعنی همین‌ها! شکر خدای مهربانم!

                                                                       مریم- ٢۶ ساله از تهران!

 




مریم :
 

 

 

 

بابام!


چند روز پیشا خونه مامان و بابا بودیم. بابا روی مبل روبرویم نشسته بود و داشت صحبت می‌کرد. یه لحظه فکر کردم "چقدر دوستش دارم!" دلم براش تنگه! اگه فردا بیاد محل کارم و ببینمش، بهش می‌گم اون برنامه‌ی ناهار دو نفره‌ی ماهی یکبارمون رو عملی کنیم. قول هم بدیم گلگی نکنیم، فقط با هم گپ بزنیم!
شاید تو اولین قرارمون او پست "بابای بهترین من!" رو پرینت بگیرم و براش ببرم!




مریم :
 

 

 

 

رژ قرمز!


دخترک که وارد شد چهره‌اش جلب توجه می‌کرد. موهای مش شده روشن، ابروهای کلفتی که با مداد قهوه‌ای کلفت تر شده بود و بینی، لب و احتمالاً گونه جراحی پلاستیک شده! چهره‌اش تصنعی اما کمی جذاب بود! حداقل برای کسی که دنبال یک مدل تصنعی بگردد! بعد دست کرد در کیفش یک رژلب قرمز کذایی درآورد و لب‌هایی را که جراحی سعی کرده بود تا در حالت معمول زیبا به نظر برسند را برد پشت آن رنگ قرمز! چهره‌اش جیغ و زشت شد در دید من! کاش حداقل مانند همان مدل‌هایی که چهره‌اش را شبیهشان کرده بود، یک رژ کم‌رنگ و کمی براق می‌زد!

زیبایی در نظر آدم‌ها چه متفاوت است!




مریم :
 

 

 

 

همه چی آرومه!


والا ما اومده بودیم یه مطلب شخصی دیگه (به قول شوماها) بذاریم که دیدیم بعله! اگه یه نموره دیگه اینجوری ادامه بدیم دیگه همین توهم اینکه کسی دوستم داشته هم از بین می‌ره !!!!!!!!!!! گفتیم بیایم دو تا پست بذاریم! این اولیشه!

امروز که دلخوری دیروزم فراموشم شده، تصور خودم که اخمام تو همه، نشستم روی مبل، سرم پائینه و دارم ازش گلگی می‌کنم (کمی تا قسمتی غیر منطقی) برام خیلی خنده داره!!!!!!!!! یعنی آخه من رو چه به این حرفا؟! بشینم بگم تو چرا چنان کردی و ... :)) حس می‌کنم چه بچگانه‌اس که دیروز اونطور و امروز صبح بیش از پیش قلمبه شم! و فکر می‌کنم که تا کی اینطور می‌مونه که بعد هر آشتی دل آدم پاک بشه؟




مریم :
 

 

 

 

سئوال!


کامنت نمیشه گذاشت یا حسش نیست یا کسی دیگه دوستم نداره؟




مریم :
 

 

 

 

سر شلوغ!


امروز اولین روزیه که نقش شاغل بودن در زندگی خانوادگی‌ام را به این حد مهم و مفید می‌بینم!




مریم :
 

 

 

 

دخترانه!


رفتم پیش همان آرایشگری که همیشه موهایم را دستش می‌سپارم تا مدل همیشگی را بزند! آرایشگاهش جنوب شهر است. اما کار کوتاه کردن مویش عالی است. قیمتش هم عالی است! آرایشگاهش هم مثل آرایشگاه‌های دیگر عجیب و غریب نیست! زن خوبی است، در آرایشگاهش خاله زنک بازی هم ندارد! اگر هم حرفی هست راجع به زیارت مشهد و خانه خدا و  اینهاست! و یا احوال پرسی از مشتریان قدیمی! برای من که عادت به تعریف سیر تا پیاز زندگی‌ام برای آرایشگر را ندارم جای خیلی خوبی است! همیشه با خاله‌ام می‌روم، اگر هم حرفی باشد از زندگی، او با آرایشگر می‌زند!

وقتی نشستم روی صندلی، پرسید: "شمایی که ازدواج کردی؟" لابد خاله برایش گفته! می‌گویم: "بله!" می‌گوید: "چه جالب! همه وقتی ازدواج می‌کنن اولین کار اینه که ابروشون رو نازک و نصفه می‌کنن! ابروهای شما کلفت‌تر هم شده! موهایت هم که همانطور رنگ نشده!" برخلاف خیلی‌ها در تن صدایش تعجب منفی نیست! انگار تحسینی هم در صدایش هست! من هم لبخند می‌زنم! آرایش چهره‌ام انتخاب من است نه اجبار خانواده یا اجتماع! فعلاً‌ که همینطور دوستش دارم!




مریم :
 

 

 

 

آآآآآخ!


همچین یه مشت و مال می‌خواهم! پشتم از دیشب خسته اس!




مریم :
 

 

 

خواب زمستونی
زمستون های گذشته

امری باشه ؟



LINKS: 

نارنجی
خط قرمز
هارمونی آبی
ایستاده در رنگین کمان
کویریات
گاه نامه زندگی من
تاس جادوئی
شاید زمانی دیگر
در کوه
مارال
سپید

..................

حد بی نهایت
بلوط
اسپایدر مرد
باغ بی برگی
نوسانگر
عامه پسند
هزار و یک روزنه
از پشت یک سوم
سبقت غیر مجاز
روزهای بی خاطره
روزنگار
بلوط
35 درجه
نصفه نیمه
خرمگس
آسمان آبی
چیزی میان 2 فریم
Wearing The Inside Out
گربه چکمه پوش
از خود مکن کناره
هذیان در بیداری