|
خ و ا ب ز م س ت و ن ی |
الهی |
||
|
رمز کارت بانکی خود را تغییر دهید! این تیتر من نیست تیتر اول همشهری امروز است! گفته بر اساس شایعات دنیای مجازی مبنی بر هک شدن حسابها، ملت بروند رمزشان را تعویض کنند! آنقدر بی اعتمادی هست که با تغییر رمز هم خیالمان راحت نیست! شاید همین کلکشان باشد! شاید کاسهای زیر نیمکاسه است! بعضی ها میگویند اینطوری میخواهند جریان اختلاس را هم بیندازند گردن هکرها!!! با این وضع خیالمان راحت تر است پولهایمان را در بالشتمان پنهان کنیم تا به سیستم بانکی اسلامی مان بسپاریم! امانت داری را به اوج رسانیده اند! مریم : ۱۳٩۱/۱/٢٧- ۱:۱٠ ب.ظ
خیال دشمن خیال کرده ما نوگل بهاریم! مریم : ۱۳٩۱/۱/٢٧- ۱٠:۱۳ ق.ظ
بقیه نپرسند! تنها برای او می نویسم و اگر بخواند، خواهد دانست! برایم راحت تر بود که دوست باشیم! مریم : ۱۳٩٠/۱٢/٢۸- ٧:٥٢ ب.ظ
آشفتگی فکر ... برادرانم(خواهرانم) لیوبی، شانگفی، کوانگیو (یاسمن، آزاده) مواظب خواب دیدن خود باشید، بذارید زندگیمون رو بکنیم!! مریم : ۱۳٩٠/۱٢/۱٧- ٩:٢۱ ب.ظ
به دوستی که همیشه حداقل یه نخ دندون همراهش داره میدونی چرا یه نخ دندون نمیخرم بذارم تو کیفم؟ مریم : ۱۳٩٠/۱٢/٦- ۱:۱۳ ب.ظ
مگه میشه؟ خسته شدم از "مگه میشه" هایی که همه شدن! پس چرا من همه اون کارایی که میشه رو نمیتونم؟ مریم : ۱۳٩٠/۱۱/۱۸- ۱۱:٤٤ ق.ظ
دوست قدیمی روشندل من! به یاد میارم که خیلی دوستش داشتم! خیلی شوخ بود و حسابی سر به سر من میذاشت! من اون وقتا دبستانی بودم! اون موقع مامانم واحد مرکزی کانون زبان کار میکرد و دوستم اپراتور تلفن اونجا بود! تا با من احوال پرسی نمیکرد و با هم گپ نمیزدیم وصل نمیکرد به مامانم! وقتایی هم که من بچه بدعنقی بودم با خنده و صبوری باهام حرف میزد. یادم نیست اون یکی - دو باری که رفتم اداره مامانم سر زدم بهش یا نه (اگه نرفتم خیلی بی معرفت بودم خدایی اش!!!) اما امروز که دنبال یه کلاس زبان نزدیک به منظور جلوگیری از افت بیش از پیش زبانم بودم دیدم تو سایت کانون زبان یه مصاحبه ازش گذاشتن! وااای خدا رفتم به سوم-چهارم دبستان و صدای مهربونش اومد تو یادم! مریم : ۱۳٩٠/۸/۱٠- ٤:٢۳ ب.ظ
Picasa oooh Picasa اولین خانم باردار رو که به Picasa میشناسونم، یه خانم باردار دیگه رو فکر میکنه همون اولیه اس!!!! خیلی فان داره! خیلی هم باهوشه! مریم : ۱۳٩٠/۸/۸- ۸:٢٤ ب.ظ
داستان های سفر - 1 نگران آن عنکبوتی بودم که بین دو جدار پنجره هواپیما زندگی میکرد! نمیدانم چطور رفته بود آنجا، نمیدانم چطور تغذیه میکرد، اما وقتی سردش بود، دستم را میگذاشتم روی شیشه تا کمی گرم شود شاید .... ارتباط برقرار کرده بودیم چون او هم خودش را به دست من نزدیک میکرد! دوستش داشتم بسی! نگرانش بودم! به قول همسفر فرانسویمان، لابد میخواست که سفر کند! مریم : ۱۳٩٠/٧/٢٥- ۸:٢۸ ب.ظ
کلیسا اولین کلیسا قشنگ بود خیلی مریم : ۱۳٩٠/٧/۱٠- ۱٠:۱۸ ق.ظ
وقتی یک دختر تنها باشی ... نمیتونم بگم از قصد این کارها رو میکرد اما الآن که بهش فکر میکنم میبینم اول قیافه حق به جانب گرفت! سرش رو از پنجره بیرون آورد و من رو کمی چپ نگاه کرد! ترمز کرده بودم و دستم روی بوق بود وقتی به من خورد! اما من رو یه جوری نگاه میکرد! دنده عقب داشت از پارک در میاومد. بعد رفت جلو که ببینیم چی شده! ماشین آسیب دیده بود! بهش گفتم "ماشین من یه جایی اش خورده بوده بذار ببینم کدوم طرف بوده!" همان طرف بود! اما به نظرم بیشتر میآمد! زنگ زدم به یار که اشتباه نکنم ... یار نزدیک بود، قرار شد بیاد! در تمام مدتی که یار نبود نیرو جمع کرد! همکارانش که آن اطراف بودند، رهگذران، ... سر و صدا میکرد که "من بچه که نیستم، ماشین من اگه خورده بود فلان جایش هم باید آسیب میدید. تو ماشینت خورده میخواهی بندازی گردن من!" من هم میگفتم:"اولا که من خودم اولش گفتم ماشین من خورده بود! بعدش شما که خوردی به من 5 دقیقه صبر کن همسرم بیاید، این رو که باید صبر کنی..." بعد یک بار کلاَ کتمان کرد که خورده! گفت "من با بوق تو ایستادم"!!! یک بار هم گفت "نمیتونم 5 دقیقه بایستم!" من هم شمارش رو برداشتم و گفتم "برو! اگر مقصر بودین من شماره شما رو دارم" هوچی بازی اش در این لحظه گل کرد! دختر تنهایی رو میدید که میخواست تحت فشار عمومی بذارتش! سعی میکرد بهم بگه که سرم نمیشه ...یار که آمد (سلام و علیک نکرد با من) همین که حس کرد یار است، لحنش آرامتر شد! بعد که مطمئن شد خیلی آرامتر شد! جالب آنکه بقیه هم رفتند ... همون کارهایی رو که وقتی من تنها بودم انجام نداد، یار که اومد انجام داد که مطمئن بشیم آسیب وارده از تصادف امروز بوده! تقلب هم نکرد که فرمون رو بچرخونه! میدونی، میخوام بگم از قصد از "یک دختر تنها بودن" من استفاده نمیکرد... بدی داستان هم همینجاست! بدون فکر، اتوماتیک وار این کار رو انجام میدن! انگار برنامه ریزی شدن! تا یه دختر رو میبینن به خودشون هزارها اجازه رو میدن! این تازه سادهاشه! مریم : ۱۳٩٠/٦/٢- ٥:٤٠ ب.ظ
نامه سرگشاده مریم به کتی! ای .... (این تیکهاش سرگشاده نیست! زنگ بزن بهت بگم!) که هیچیات به آدم معمولی نمیمونه! نمیدونم چرا اینطوری اما احتمالاَ به خاطر همین طورهایی که هستی دوستت دارم! آخه این چه تریپ گودبای پارتی بود؟! آدم تو گودبایش گریه میکنه! حالا خودش هم گریه نکرد، دیگران که گریه میکنن! اینقدر جو کول دادی نذاشتی ما حس "دلم نمیخواهد بری- آخه دلم خیلی برات تنگ میشه" مون رو بیرون بریزیم! بعد ماند سر دلمان بدون آنکه بدانیم! بعد امروز که با گلناز در فیسبوک چتیدیم، کل دلتنگی قلمبه این مدتمان برای یاسمن و گلناز و رفتن تو و غصه رفتن بقیه را گریه کردیم پشت کامپیوتر! بیایی چت را بخوانی اصلاً گریه ناک هم نیست ها! البته یار میگه علتش این مسکن جدیده که بنده عینهو مستها شدم... خلاصه بنده الآن مستم و راستم! و میخواهم بهت بگم بچه دلم برات خیلی تنگ میشه! جاات خیلی خالی! سرورم!
مریم : ۱۳٩٠/٦/۱- ٧:٤٢ ب.ظ
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود شاید هدف از روزه آن نباشد که حال گرسنهای را درک کنی... مریم : ۱۳٩٠/٥/۱٧- ۸:۱۳ ب.ظ
اخبار 1- کچل شدم همچین که در نور مکفی تا اواسط کله مبارکه را میتوان بدون چشم مسلح دید! پزشک نامتخصص معالج مشتی قرص و آمپول غیر آکادمیک و اصطلاحا بازاری تجویز کردهاند که درصدد استفاده هستیم! 2- امشب دوستان برای دورهم بودن در خانه ما دلتنگی کرده و تشریف آوردند! بدین صورت که ابتدا کتی اس ام اس زد که "ساعت چند قراره خونتون باشیم؟" 3- دلمان برای همسایه میسوزد که هنوز هم بچهها گاهاَ اشتباهاَ زنگ آنها را میزنند! 4- بدهکاری عاطفی داریم به برخی از دوستان که واویلا! مریم : ۱۳٩٠/٥/٧- ۱:۱٩ ق.ظ
گلناز گلی گلناز گلی اومده! همچین که انگاری اصلاَ نرفته هیچ وقت!!!! مریم : ۱۳٩٠/٤/٢٧- ٤:٠۸ ب.ظ
شاعر شیرین سخن میفرماید: کف پای چپم می خارد نشانه چیست؟ ادامه مطلب مریم : ۱۳٩٠/٤/٢٧- ٤:٠٤ ب.ظ
Is it me or .... Is it me or this page has dominated the world wide web? مریم : ۱۳٩٠/٤/٢٧- ٤:٠۱ ب.ظ
خدا هم پولکی شده نکنه؟ شهرداری منطقه نمیدونم چند رو بیلبورد یه پل عابر پیاده زده بود که: ادامه مطلب مریم : ۱۳٩٠/٤/٧- ٧:٢٧ ب.ظ
هر روز فقیر تر از دیروز افزایش 50 درصدی کرایه اتوبوس مریم : ۱۳٩٠/٤/۱- ۸:۳٠ ق.ظ
try it این http://en.akinator.com/# ما رو حسابی گذاشته سر کار! خیلی خفنه! دریا دادور رو هم پیدا کرد! البته در مورد امید کردستانی شکست خورد اما ظاهراً یاد میگیره! خیلی باحاله! یه وقتایی حدساش کفر آدم رو در میاره! پ.ن.: علیرضا قربانی رو هم نیافت :دی! مریم : ۱۳٩٠/۳/٢۸- ٥:۱٧ ب.ظ
|
زمستون های گذشته امری باشه ؟
نارنجی ..................
حد
بی نهایت
![]() |