خ و ا ب    ز م س ت و ن ی

 

الهی
در جمال بی همتایی
در جلال بر همه مقتدایی
همه امید این ضعیف بر توست
مبادا در نگشایی

 
 

رمز کارت بانکی خود را تغییر دهید!


این تیتر من نیست تیتر اول همشهری امروز است!

گفته بر اساس شایعات دنیای مجازی مبنی بر هک شدن حساب‌ها، ملت بروند رمزشان را تعویض کنند!
یعنی در این مملکت کسی مسئولیت نمی‌پذیرد! بانک میگوید مسئول هک شدن‌ها نیست!!!! حتی زحمت نداده اند صحت اخبار را چک کنند!
بعضی خودپردازها قطعند، بعضی دیگر حساب را خالی نمایش می‌دهند! بعضی ها یکی در میان رمز عوض میکنند!!!! شعب بی مبالاتی میکنند! گاهاً خبر هم ندارند از این موضوع! خودپرداز رمز جدید را از یکی از همکارانمان تا 6 رقم پذیرفته بعد کارتش سوخته! شعبه می‌گوید باید رمز 4 رقمی می‌زدید! یعنی این هم قطار ما که برنامه خودپرداز را نوشته غوغا فرموده! تبریک می‌گوییم به جامعه مهندسین کامپیوتر و کارشناسان فناوری اطلاعات ایران که از خائنین به مملکت هستیم با جهل و بی مبالاتی مان!

آنقدر بی اعتمادی هست که با تغییر رمز هم خیالمان راحت نیست! شاید همین کلکشان باشد! شاید کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است! بعضی ها می‌گویند اینطوری میخواهند جریان اختلاس را هم بیندازند گردن هکرها!!!

با این وضع خیالمان راحت تر است پول‌هایمان را در بالشتمان پنهان کنیم تا به سیستم بانکی اسلامی مان بسپاریم! امانت داری را به اوج رسانیده اند!




مریم :
 

 

 

 

خیال


دشمن خیال کرده  ما نوگل بهاریم!




مریم :
 

 

 

 

بقیه نپرسند! تنها برای او می نویسم و اگر بخواند، خواهد دانست!


برایم راحت تر بود که دوست باشیم!
وقتی دوست بودیم دوستی و محبت و تلاش برای خوب بودن و محترم شمردن آنچه که داشتیم (از دید تو نا صادقانه‌هایمان) مثل مرحمی بود برای زخم‌هایی که تو زدی!
حالا که زخم‌هایی که من زدم را تاب نیاوردی زخم‌های من هم درد می‌کنند! زخم‌های کهنه‌ای که به امید مرحمی بودند که هرروز ناب تر هم می‌شد: شراب کهنه دوستی مان!
خواستم که بدانی! اگر خواندی! در دلم سنگینی می‌کرد!




مریم :
 

 

 

 

آشفتگی فکر ...


برادرانم(خواهرانم) لیوبی، شانگفی، کوانگیو (یاسمن، آزاده) مواظب خواب دیدن خود باشید، بذارید زندگیمون رو بکنیم!!




مریم :
 

 

 

 

به دوستی که همیشه حداقل یه نخ دندون همراهش داره


میدونی چرا یه نخ دندون نمی‌خرم بذارم تو کیفم؟
فکر نکنی به خاطر تنبلیه هاااااااااا
نه!
به خاطر اینه که تو سختی هام یادت باشم ;-)




مریم :
 

 

 

 

مگه میشه؟


خسته شدم از "مگه میشه" هایی که همه شدن!

پس چرا من همه اون کارایی که می‌شه رو نمی‌تونم؟
خسته‌ام ....




مریم :
 

 

 

 

دوست قدیمی روشندل من!


به یاد میارم که خیلی دوستش داشتم! خیلی شوخ بود و حسابی سر به سر من میذاشت! من اون وقتا دبستانی بودم! اون موقع مامانم واحد مرکزی کانون زبان کار می‌کرد و دوستم اپراتور تلفن اونجا بود! تا با من احوال پرسی نمی‌کرد و با هم گپ نمی‌زدیم وصل نمی‌کرد به مامانم! وقتایی هم که من بچه بدعنقی بودم با خنده و صبوری باهام حرف می‌زد. یادم نیست اون یکی - دو باری که رفتم اداره مامانم سر زدم بهش یا نه (اگه نرفتم خیلی بی معرفت بودم خدایی اش!!!)  اما امروز که دنبال یه کلاس زبان نزدیک به منظور جلوگیری از افت بیش از پیش زبانم بودم دیدم تو سایت کانون زبان یه مصاحبه ازش گذاشتن! وااای خدا رفتم به سوم-چهارم دبستان و صدای مهربونش اومد تو یادم!




مریم :
 

 

 

 

Picasa oooh Picasa


اولین خانم باردار رو که به Picasa می‌شناسونم، یه خانم باردار دیگه رو فکر می‌کنه همون اولیه اس!!!!
یار رو که بهش می‌شناسونم، برادرش رو هم فکر می‌کنه یاره!
عکس دبیرستان بنده رو با ابروهای قاجاری که می‌بینه، بین من و مامانم و برادرم شک می‌کنه که کدومم!!!
یاسمن رو که بهش معرفی می‌کنم خواهرش رو هم فکر می‌کنه یاسمنه!

خیلی فان داره! خیلی هم باهوشه!




مریم :
 

 

 

 

داستان های سفر - 1


نگران آن عنکبوتی بودم که بین دو جدار پنجره هواپیما زندگی می‌کرد! نمی‌دانم چطور رفته بود آنجا، نمی‌دانم چطور تغذیه می‌کرد، اما وقتی سردش بود، دستم را می‌گذاشتم روی شیشه تا کمی گرم شود شاید .... ارتباط برقرار کرده بودیم چون او هم خودش را به دست من نزدیک می‌کرد! دوستش داشتم بسی! نگرانش بودم! به قول همسفر فرانسوی‌مان، لابد میخواست که سفر کند!




مریم :
 

 

 

 

کلیسا


اولین کلیسا قشنگ بود خیلی
ابهت دومی من رو حسابی گرفت
...
همینطور که می‌گذشت تو هر کلیسایی فکر می‌کردم چقدر استبداد منجر به ساخت چنین کلیسای با عظمت و گرونی شده! چقدر آدم کشته شده ....
اینقدر ادامه داشت تا وقتی به نتردام رسیدیم واقعاَ نمیدونیستم هدف کشیش شکم‌گنده‌ای که اونجا راه می‌رفت خدمت به خدا بود یا کسب قدرت! گرچه امروزه کلیسا قدرت سابق رو نداره!




مریم :
 

 

 

 

وقتی یک دختر تنها باشی ...


نمی‌تونم بگم از قصد این کارها رو می‌کرد اما الآن که بهش فکر می‌کنم می‌بینم اول قیافه حق به جانب گرفت! سرش رو از پنجره بیرون آورد و من رو کمی چپ نگاه کرد! ترمز کرده بودم و دستم روی بوق بود وقتی به من خورد! اما من رو یه جوری نگاه می‌کرد! دنده عقب داشت از پارک در می‌اومد. بعد رفت جلو که ببینیم چی شده! ماشین آسیب دیده بود! بهش گفتم "ماشین من یه جایی اش خورده بوده بذار ببینم کدوم طرف بوده!" همان طرف بود! اما به نظرم بیش‌تر می‌آمد! زنگ زدم به یار که اشتباه نکنم ... یار نزدیک بود، قرار شد بیاد! در تمام مدتی که یار نبود نیرو جمع کرد! همکارانش که آن اطراف بودند، رهگذران، ... سر و صدا می‌کرد که "من بچه که نیستم، ماشین من اگه خورده بود فلان جایش هم باید آسیب می‌دید. تو ماشینت خورده می‌خواهی بندازی گردن من!" من هم می‌گفتم:"اولا که من خودم اولش گفتم ماشین من خورده بود! بعدش شما که خوردی به من 5 دقیقه صبر کن همسرم بیاید، این رو که باید صبر کنی..." بعد یک بار کلاَ کتمان کرد که خورده! گفت "من با بوق تو ایستادم"!!! یک بار هم گفت "نمی‌تونم 5 دقیقه بایستم!" من هم شمارش رو برداشتم و گفتم "برو! اگر مقصر بودین من شماره شما رو دارم" هوچی بازی اش در این لحظه گل کرد! دختر تنهایی رو می‌دید که می‌خواست تحت فشار عمومی بذارتش! سعی می‌کرد بهم بگه که سرم نمی‌شه ...یار که آمد (سلام و علیک نکرد با من) همین که حس کرد یار است، لحنش آرام‌تر شد! بعد که مطمئن شد خیلی آرام‌تر شد! جالب آنکه بقیه هم رفتند ... همون کارهایی رو که وقتی من تنها بودم انجام نداد، یار که اومد انجام داد که مطمئن بشیم آسیب وارده از تصادف امروز بوده! تقلب هم نکرد که فرمون رو بچرخونه!

می‌‌دونی، می‌خوام بگم از قصد از "یک دختر تنها بودن" من استفاده نمی‌کرد... بدی داستان هم همینجاست! بدون فکر، اتوماتیک وار این کار رو انجام می‌دن! انگار برنامه ریزی شدن! تا یه دختر رو می‌بینن به خودشون هزارها اجازه رو می‌دن! این تازه ساده‌اشه!




مریم :
 

 

 

 

نامه سرگشاده مریم به کتی!


ای .... (این تیکه‌اش سرگشاده نیست! زنگ بزن بهت بگم!) که هیچی‌ات به آدم معمولی نمی‌مونه! نمیدونم چرا اینطوری اما احتمالاَ به خاطر همین طورهایی که هستی دوستت دارم! آخه این چه تریپ گودبای پارتی بود؟! آدم تو گودبایش گریه می‌کنه! حالا خودش هم گریه نکرد، دیگران که گریه می‌کنن! اینقدر جو کول دادی نذاشتی ما حس "دلم نمیخواهد بری- آخه دلم خیلی برات تنگ میشه" مون رو بیرون بریزیم! بعد ماند سر دلمان بدون آنکه بدانیم! بعد امروز که با گلناز در فیس‌بوک چتیدیم، کل دلتنگی قلمبه این مدتمان برای یاسمن و گلناز و رفتن تو و غصه رفتن بقیه را گریه کردیم پشت کامپیوتر! بیایی چت را بخوانی اصلاً گریه ناک هم نیست ها! البته یار می‌گه علتش این مسکن جدیده که بنده عینهو مست‌ها شدم... خلاصه بنده الآن مستم و راستم!

و می‌خواهم بهت بگم بچه دلم برات خیلی تنگ می‌شه! جاات خیلی خالی! سرورم!

 




مریم :
 

 

 

 

یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود


شاید هدف از روزه آن نباشد که حال گرسنه‌ای را درک کنی...
شاید آن باشد که ببینی هر کس، حتی تو، بعد از آن محرومیت با ولع چنگ می‌اندازد به آن که از آن محروم بوده است! که اسراف می‌کند که ....
شاید هدف آن باشد که ببینی محرومیت خشم می‌آورد، محرومیت چشم را به روی جنبه‌های دیگر می‌بندد..... وجود محروم و محدود همه را، حتی غنی و آزاد را، به مخاطره می‌اندازد!
شاید آن باشد که بفهمی بهتر آن است که مباشد محرومی، یا اگر بود بترس از آنکه گدا معتبر شود!




مریم :
 

 

 

 

اخبار


1- کچل شدم همچین که در نور مکفی تا اواسط کله مبارکه را می‌توان بدون چشم مسلح دید! پزشک نامتخصص معالج مشتی قرص و آمپول غیر آکادمیک و اصطلاحا بازاری تجویز کرده‌اند که درصدد استفاده هستیم!

2- امشب دوستان برای دورهم بودن در خانه ما دلتنگی کرده و تشریف آوردند! بدین صورت که ابتدا کتی اس ام اس زد که "ساعت چند قراره خونتون باشیم؟"
پس از لختی نیما اس‌ام‌اس داد که "من یه کم دیر می‌رسم"
و پس از آنکه بنده به کتی جواب دادم که "مگه قرار بود بیاین خونه ما؟ از نیما بپرس می‌دونه، چون گفته دیر می‌رسه، به من هم خبر بده!" مرجان اس‌ام‌اس زد که "مریمی، آخه زشته که ما همش بیایم خونه شما!!!!!"
خلاصه ما هم تلفن زدیم به یار که "بچه‌ها دارن میان خونمون" و گفتیم "تشریف بیارید!"
خوش هم گذشت جای غایبین بسی خالی! پوکریدیم!

3- دلمان برای همسایه می‌سوزد که هنوز هم بچه‌ها گاهاَ اشتباهاَ زنگ آنها را می‌زنند!

4- بدهکاری عاطفی داریم به برخی از دوستان که واویلا!




مریم :
 

 

 

 

گلناز گلی


گلناز گلی اومده! همچین که انگاری اصلاَ نرفته هیچ وقت!!!!
گلنازی قبل اینکه انگار هیچ وقت نری، ما تو صفیم که ببینیمت هااااا!




مریم :
 

 

 

 

شاعر شیرین سخن می‌فرماید:


کف پای چپم می خارد نشانه چیست؟


ادامه مطلب

مریم :
 

 

 

 

Is it me or ....


Is it me or this page has dominated the world wide web?




مریم :
 

 

 

 

خدا هم پولکی شده نکنه؟


شهرداری منطقه نمی‌دونم چند رو بیلبورد یه پل عابر پیاده زده بود که:
"صدقه خشم خداوند را کاهش می‌دهد."
هی کله کشیدم ببینم از کی این رو نقل کرده اما چیزی ندیدم!


ادامه مطلب

مریم :
 

 

 

 

هر روز فقیر تر از دیروز


افزایش 50 درصدی کرایه اتوبوس
وای به روزگار باقی موارد!




مریم :
 

 

 

 

try it


این http://en.akinator.com/# ما رو حسابی گذاشته سر کار! خیلی خفنه! دریا دادور رو هم پیدا کرد! البته در مورد امید کردستانی شکست خورد اما ظاهراً یاد میگیره! خیلی باحاله! یه وقتایی حدساش کفر آدم رو در میاره!

پ.ن.: علیرضا قربانی رو هم نیافت :دی!
آهان یادم رفت بگم لعنتی مولانا رو هم پیدا کرد!




مریم :
 

 

 

خواب زمستونی
زمستون های گذشته

امری باشه ؟



LINKS: 

نارنجی
خط قرمز
هارمونی آبی
ایستاده در رنگین کمان
کویریات
گاه نامه زندگی من
تاس جادوئی
شاید زمانی دیگر
در کوه
مارال
سپید

..................

حد بی نهایت
بلوط
اسپایدر مرد
باغ بی برگی
نوسانگر
عامه پسند
هزار و یک روزنه
از پشت یک سوم
سبقت غیر مجاز
روزهای بی خاطره
روزنگار
بلوط
35 درجه
نصفه نیمه
خرمگس
آسمان آبی
چیزی میان 2 فریم
Wearing The Inside Out
گربه چکمه پوش
از خود مکن کناره
هذیان در بیداری