|
خ و ا ب ز م س ت و ن ی |
الهی |
||
|
home sweet home! پ.ن.: نصف یه سال گذشت! باورم نمیشه! مریم : ۱۳۸۸/۱۱/٢۱- ٤:۳۱ ب.ظ
فقر فرهنگی قیافش داد میزد که معتاده! داشت با دود اگزز اتوبوسها خودش رو گرم میکرد! کابشن هم تنش بود! صحنه ناراحت کنندهای بود. نمیدونم فقر کشیده بودش به اعتیاد یا اعتیاد فقیرش کرده بود. مریم : ۱۳۸۸/۱۱/٢٠- ۱٠:۳٥ ق.ظ
:(( مقاله :(( تو زندگیام هیچ وقت قد این مقاله دادن fail نکرده بودم! تا آخر این هفته یه نسخه فقط برای اینکه فارغالتحصیل بشم مینویسم (استادم هم قبول کرد) شما هم دعا کنین! خوب؟ مریم : ۱۳۸۸/۱۱/۱٩- ۱٠:۳٧ ق.ظ
تویی که تصمیم میگیری! توی تک تک لحظههاش باید تصمیم بگیری! تصمیم بگیری که لجبازی کنی یا تو درست رفتار کنی تا اون هم آروم بشه و شاید حتی شرمنده بشه و خلاصه با یه "ساری" گفتن و یه بغل یه دلخوری رو پشت سر بذارین! هر لحظهاش که از بهانه بیخودی که گرفته عصبانی هستی میتونی تصمیم بگیری تو صدایت رو بلندتر کنی یا سکوت کنی، بری مسواکت رو بزنی و مثل همیشه برایش رو مسواکش خمیر دندون بزنی که وقتی میاد بفهمه هنوز بهش توجه داری! فقط باید حواست باشه که داری تصمیم میگیری! یه لحظه قبل حرفت یا قبل عکسالعملت باید بتونی فکر کنی! اگه اینقدر عصبانی نباشی که نتونی فکر کنی ... مریم : ۱۳۸۸/۱۱/۱٧- ۳:٥٩ ب.ظ
اگه هنوز گاهی به اینجا سرکی میزنید! کاشکی کار دیگهای هم از عهدهام بر میومد! کاشکی میتونستم از این حال پشیمونی و حسرت فرصت از دست رفته هم بیرونت بیارم! خوب میدونم چقدر غرورت رو شکوندی تا تونستی اون حرفها رو بهم بگی! مریم : ۱۳۸۸/۱۱/٤- ٥:۱۳ ب.ظ
دزدی تکنولوژی! خودمون میگیم تکنولوژی اش رو دزدیدیم! 2 روز رفتیم برای عروسی ازمون عکاسی شد، ما از اون به بعد خودمون همون فیگورها رو میگیریم عکس میگیریم یا به دوستامون اونجوری فیگور میدیم! حالا من که خیلی حرفهای نشدم اما این همسر آااای حرفهای شده! همچین اون بار دوستامون رو چید و ازشو ن عکس گرفت که ... حالا فیگور که هیچ، تکراری میشه بی مزه میشه، اما یاد گرفیم (بیشتر یاد گرفته) که صورتمون رو چطوری نسبت به دوربین بگیریم که خوب بشه، زیر چشمها گود نشه، دماغ کوچولو به نظر بیاد و ... مریم : ۱۳۸۸/۱۱/۳- ۸:٠٦ ق.ظ
باز هم ! دلم برایش تنگ تنگ تنگه! دلم برایش قد یه عالم تنگه ! مریم : ۱۳۸۸/۱۱/۳- ۸:٠٦ ق.ظ
مهمون های عزیز ما! از جمعه تا حالا می خواهم بیام اینجا بنویسم که: خیلی خیلی خوش گذشت! همشون اومدن خونمون جز غزال که برایش کار پیش اومد و نتونست بیاد! خیلی خوب بود! احساس کردم خونمون رو پذیرفتن! همونقدر که از یه مهمون عزیز و نزدیک انتظار میره! انگار خونه خودشون باشه! منم اصلاً نه نگران غذاهای وا رفته بودم نه لکه های رنگ کف اتاق ها نه هیچی! فقط داشتم از دور هم بودنمون لذت می بردم! مریم : ۱۳۸۸/۱٠/٢۱- ٢:٢۱ ب.ظ
زبان! هر کی با زبون خودش با اونیکی حرف میزنه! مریم : ۱۳۸۸/۱٠/۱٥- ۱۱:٢٩ ق.ظ
گرفتن! رفتارش عادیه،شوخیهایش هم به راهه! اما دو روزه سیاه میپوشه! البته برایم عجیب نبود تا اینکه امروز شنیدم داشت با دو تا از دوستاش حرف میزد، با صدای آروم. من دو تا چیز شنیدم: چهارشنبه و گرفتن! یکی داشت از بینشون رد میشد، سلام کرد، جوابش رو با صدای لرزان داد و بعد دیدم که دستش رفت به سمت چشمش که یه وقت اشکی بیرون نیاد. خدایا چی میشه؟! مریم : ۱۳۸۸/۱٠/۱٤- ٥:۳٢ ب.ظ
کربلا! عکسها و فیلمهای درگیریهای دیروز رو نگاه میکنم و احساس میکنم با هر دم و بازدم بدنم سرد و سردتر میشه! دیروز تهران کربلای زمان بوده! خدایا به همین وقت عزیز، به همین اذان ظهرت، زودتر این کشت و کشتار تموم شه! حق هم به حقدار برسه! مریم : ۱۳۸۸/۱٠/٧- ۱٠:٤٥ ق.ظ
کارناوال محرم! ورژن خیلی خاص و ایرانی از کارناوال شده! چراغونی، نوشیدنی و غذای نذری، شب بیداری، همه تو خیابون، موسیقی خاص و لایو، لباسهای شیک، کاستوم پوشی برای بچهها (لباس علی اصغر)، تآتر خیابانی، مراسم خاص، امنیت زیاد .... مراسم محرم این روزا یه تفریح عمومیه تا یه عزاداری عمومی! دیشب یه کم پائینهای شهر، یه آقای مسنی با دو تا عصا اومد تو مسیر دسته ایستاد و سینه زد! اعتقادش تو ته ته دلش معلوم بود! خوش به حالش! مریم : ۱۳۸۸/۱٠/٥- ۱۱:٤٧ ب.ظ
باز هم تولد! مریم ٢۶ ساله شد! مریم- ٢۶ ساله از تهران!
مریم : ۱۳۸۸/۱٠/٤- ۱٢:۱٩ ق.ظ
بابام! چند روز پیشا خونه مامان و بابا بودیم. بابا روی مبل روبرویم نشسته بود و داشت صحبت میکرد. یه لحظه فکر کردم "چقدر دوستش دارم!" دلم براش تنگه! اگه فردا بیاد محل کارم و ببینمش، بهش میگم اون برنامهی ناهار دو نفرهی ماهی یکبارمون رو عملی کنیم. قول هم بدیم گلگی نکنیم، فقط با هم گپ بزنیم! مریم : ۱۳۸۸/٩/٢٢- ۸:۱٦ ب.ظ
رژ قرمز! دخترک که وارد شد چهرهاش جلب توجه میکرد. موهای مش شده روشن، ابروهای کلفتی که با مداد قهوهای کلفت تر شده بود و بینی، لب و احتمالاً گونه جراحی پلاستیک شده! چهرهاش تصنعی اما کمی جذاب بود! حداقل برای کسی که دنبال یک مدل تصنعی بگردد! بعد دست کرد در کیفش یک رژلب قرمز کذایی درآورد و لبهایی را که جراحی سعی کرده بود تا در حالت معمول زیبا به نظر برسند را برد پشت آن رنگ قرمز! چهرهاش جیغ و زشت شد در دید من! کاش حداقل مانند همان مدلهایی که چهرهاش را شبیهشان کرده بود، یک رژ کمرنگ و کمی براق میزد! زیبایی در نظر آدمها چه متفاوت است! مریم : ۱۳۸۸/٩/٢۱- ٧:٠٩ ب.ظ
همه چی آرومه! والا ما اومده بودیم یه مطلب شخصی دیگه (به قول شوماها) بذاریم که دیدیم بعله! اگه یه نموره دیگه اینجوری ادامه بدیم دیگه همین توهم اینکه کسی دوستم داشته هم از بین میره !!!!!!!!!!! گفتیم بیایم دو تا پست بذاریم! این اولیشه! امروز که دلخوری دیروزم فراموشم شده، تصور خودم که اخمام تو همه، نشستم روی مبل، سرم پائینه و دارم ازش گلگی میکنم (کمی تا قسمتی غیر منطقی) برام خیلی خنده داره!!!!!!!!! یعنی آخه من رو چه به این حرفا؟! بشینم بگم تو چرا چنان کردی و ... :)) حس میکنم چه بچگانهاس که دیروز اونطور و امروز صبح بیش از پیش قلمبه شم! و فکر میکنم که تا کی اینطور میمونه که بعد هر آشتی دل آدم پاک بشه؟ مریم : ۱۳۸۸/٩/٢۱- ٥:٤٤ ب.ظ
سئوال! کامنت نمیشه گذاشت یا حسش نیست یا کسی دیگه دوستم نداره؟ مریم : ۱۳۸۸/٩/۱٧- ۱۱:٠٢ ق.ظ
سر شلوغ! امروز اولین روزیه که نقش شاغل بودن در زندگی خانوادگیام را به این حد مهم و مفید میبینم! مریم : ۱۳۸۸/٩/۱٠- ۳:٤٢ ب.ظ
دخترانه! رفتم پیش همان آرایشگری که همیشه موهایم را دستش میسپارم تا مدل همیشگی را بزند! آرایشگاهش جنوب شهر است. اما کار کوتاه کردن مویش عالی است. قیمتش هم عالی است! آرایشگاهش هم مثل آرایشگاههای دیگر عجیب و غریب نیست! زن خوبی است، در آرایشگاهش خاله زنک بازی هم ندارد! اگر هم حرفی هست راجع به زیارت مشهد و خانه خدا و اینهاست! و یا احوال پرسی از مشتریان قدیمی! برای من که عادت به تعریف سیر تا پیاز زندگیام برای آرایشگر را ندارم جای خیلی خوبی است! همیشه با خالهام میروم، اگر هم حرفی باشد از زندگی، او با آرایشگر میزند! وقتی نشستم روی صندلی، پرسید: "شمایی که ازدواج کردی؟" لابد خاله برایش گفته! میگویم: "بله!" میگوید: "چه جالب! همه وقتی ازدواج میکنن اولین کار اینه که ابروشون رو نازک و نصفه میکنن! ابروهای شما کلفتتر هم شده! موهایت هم که همانطور رنگ نشده!" برخلاف خیلیها در تن صدایش تعجب منفی نیست! انگار تحسینی هم در صدایش هست! من هم لبخند میزنم! آرایش چهرهام انتخاب من است نه اجبار خانواده یا اجتماع! فعلاً که همینطور دوستش دارم! مریم : ۱۳۸۸/٩/٩- ۱۱:۱٧ ق.ظ
|
زمستون های گذشته امری باشه ؟
نارنجی ..................
حد
بی نهایت
![]() |