چس ناله

فکر کنم اولین بار این اصطلاح رو تو وبلاگ گردی های چند سال پیشم یاد گرفتم. شاید تو وبلاگ کیوان 35 درجه! یادم میاد علی رغم جالب بودن اصطلاح، به نظرم یه کمی توهین آمیز و غیر مبادی آداب بود. اما چند روزه دارم فکر میکنم که شاید بهترین عنوان برای این پست باشه! پستی که میخواهم تویش از فرهنگ چس ناله بنویسم! که اگه یاد بگیری چس ناله نکنی (حداقل تو جامعه کوچیکی که من تویش کار میکنم) که یاد بگیری که بزرگ بشی و مسئولیت پذیرباشی و غرغر نکنی و ... یا جاسوسی یا خود خود دشمن! فهمیدم که چس ناله جز پراکنده کردن جو منفی نتیجه ای نداشته اما نرفتن تو این گرداب هم بهای سنگینی داشته برایم. بهای از دست دادن جایگاهی که برایش با چنگ و دندون جنگیدم! بهایی که برایش حسابی کار کردم اما متهم شدم به زیرآب زنی! متهم شدم به به دست آوردن جایگاهم به قیمت فروختن آدم ها! هیچ کس ندید روزانه حداقل 10 ساعت بدون منفعت اضافه ای کار میکنم و از توانایی هایم استفاده میکنم تا نیازی نباشه از ضعف دیگران مایه بذارم برای موفقیت خودم .... من برای تک تک موفقیت ها و اعتمادهایی که جلب کردم زحمت کشیدم اما حواسم نبود  که باید چس ناله کنم و بهشون افتخار نکنم وگرنه ....

چند شب پیش یکی اصطلاح قشنگی استفاده کرد! فرهنگ شیعه گری! فرهنگی که هر کس تویش شکست بخوره پیروزه! فرهنگ ما اینه! و با روحیه من بس ناسازگار! خیلی خسته و دلسردم! این بلا سر چند نفر اومده؟!

پ.ن.: این فرهنگ همچین خوب ریشه دوونده! نمیگم من مستثنی هستم! که نیستم! فقط میام اینجا یا جاهای دیگه یه ذره سانسور شده و رنگ و لعاب داده شده چس ناله میکنم!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧
تگ ها :

!

دارم مطالب قبلی ام را میخواندم! خودمانیم! خوب مینوشتم هااااا

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤
تگ ها :

شاید.. یه شروع تازه!

به خواب زمستونی ام یه حال و حوای پائیزه دادم! بدون اینکه از تنظیمات قبلی ام حتی یه backup بگیرم! که این کار اصلاً مثل من نیست!!!!!

اینم یه شروع تازه! ببینیم چقدر دووم میاره!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٤
تگ ها :

کار نوشت

یادم باشه اگه روزی رئیسم در سازمان دیگری مدیر شد، باهاش نرم! چون اگه منم مثل این نازک نارنجیا باشم که کار بهشون میگی، چقولی میکنن نفرت انگیز میشم! یا رئیسم تحمل نداشته باشه بگن بالای چشم من ابروهه! آقا جان گفتم اگه بلد نیستی برو به رئیس بگو (که یکی دیگه رو بفرسته)! کلی هم که باید دنبالشون بگردی تا پیدا شن! معلوم نیست نیومده چطوری یاد گرفتن و کجا جیم میزنن!

اگه سی سالگی اینجوری باشه ها، هیچ خوشم نمیاد!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
تگ ها :

آخرین روز دهه دوم

و امشب آخرین باری است که در بیست و اندی سالگی چشم فرو میبندم هرچند با گلویی دردناک از آنفولانزا .....

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳
تگ ها :

خسته ام!

حالم از هر چی کامپیوتره بد میشه

شب ها تو خواب هم technetمیخونم  :-|

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
تگ ها :

ما خیلی پیشرفته ایم!

مدیر جدید رفت! مدیر جدیدتر آمد!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧
تگ ها :

سووال

این روزا بچه ها کتابی از ژول ورن میخونن؟ کسی با بیست هزار فرسنگ زیر دریا گریه میکنه ؟

یا مرد نامریی میخونه؟ یا  سپید  دندان؟ 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
تگ ها :

امید

هر روز صبح با امید واقعی شدن شایعات عوض شدن مدیر تازمون میرم سر کار! شایعه در این حده که اسم مدیر بعدی هم مشخصه! 

و بنده امروز داشتم تو شماره هایم دنبال تلفن یکی از همکارهایم میگشتم که چشمم به اسم مدیر جدید و شماره موبایلشون روشن شد!!! میگم اسمش چقدر آشناس هاااااااا!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
تگ ها :

ای بابا!

از امروز صبح استرس گرفتم که پیر شدم! شاید هم دیروز بود، شاید چند روز پیش! نمیدونم فکر کنم هرچی نزدیک شدم به اومدن داداشم استرسش بیش‌تر شد! شما که یادتونه تا چندوقت پیش این پروسه ok بود؟! حالا از صبح هی فکر میکنم بیاد می‌بینه من پیر شدم...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
تگ ها :

فک و فامیل!

وقتی داماد میلیاردر (فامیل) با اون سبیل های دسته چمدونی اش داشت با عروس فوق العاده زیباش (ایضاً فامیل) اون بالا میرقصید یه دفعه ذهنم رفت سراغ اون عکس بچگی هامون! همون که تو یه قایق بادی تو استخر باغ پدرش گرفته بودیم! همون که من تویش خودم رو جمع کرده بودم و نشسته بودم چون همین آقای داماد تو قایق جیش کرده بود! کلی فان داشتم در اون لحظه با خودم! میگن عروسی فامیلی خوب نیست! فرض کن این خاطره مال عروس بود نه مال من!!!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
تگ ها :

آرین!

- "مامان من میخواهم برم تو حیاط گم شم"
+"چرا؟"
 -"میخواهم برم ماشین بزنه بهم داغونم کنه"
+"چرا؟"
-"میخواهم برم تو خیابون ماشین بزنه بهم"
+"چرا؟"

فکر میکنین چرا؟ آقا شیر و کیک میخواستن یه مقدار در فراهم آوردنش تاخیر رخ داده بود!!!!!!! جزغله نمیدونم اینا رو از کجاش در میاورد!

پ.ن.: سن آرین : دو سال و نیم!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳
تگ ها :

عادت

چند وقتی است به لطف قرص های روزانه سردردهای میگرنی یا نمی‌آیند و یا اگر می‌آیند در همان مراحل اولیه با مسکن و دارو در نطفه ... اما امروز از صبح با سردرد بیدار شدم! گرچه نسبت به دردهایی که کشیده‌ام بسیار جزئی است اما خوب عادت درد کشیدن از سرم افتاده و دارم می‌میرم!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۳
تگ ها :

تناقض!

الآن می فهمم که بسیاری از این استرس های درونی همیشگی ام از کجا آب می خورند!
مثل همین استرس ماندن در شغلی دولتی و مطمئن و حقوق کم، با کارهای تکراری یا رفتن به بخش خصوصی و کارهای حسابی و مشغله زیاد و حقوق زیاد و امنیت پائین!

الآن که یار نیز در یک کشمکش مشابه گرفتار است می فهمم که من بین خواسته پدر و مادر مانده ام! نظرات متناقض آن دو و خوراندن آن به من در طول سالیان باعث شده همیشه این استرس لعنتی با من بماند! یار که چندسالی بیش نیست در این میان قرار گرفته، هم بین دو راهی انتظاراتشان گیر کرده! تاثیر خواسته های والدینم در تصمیمات یار را می بینم!

آنچه من میخواهم را گذشته متناقضم می سازد! پس خواسته های من متناقضند! و من نمی دانم و شجاعتش را هم ندارم که بخواهم!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢
تگ ها :

درد دل!

اولی : در کل مسیر پوشش GPRS نداریم و عملاً داریم پولمون رو دور میریزیم!

دومی : من خودم رفتم تو کل مسیر پوشش GSM رو درآوردم. خواستین اطلاعاتش رو بهتون بدم.

سومی (مدیر جدید) (رو به دومی): الکی وقتت رو دور ریختی! بیا من فردا برات یه برنامه فیری میارم که تا شعاع ... کل آنتن ها رو شناسایی میکنه!

 

اولی همکار منه! دومی از نزدیکان مدیر جدید و سومی خود مدیر جدید!
آدم دلش به درد میاد که هیشکی سرجایش نیست!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
تگ ها :

تکنولوژی! اوه تکنولوژی!

هنوز به وضوح یادم میاد اون روزی رو که با نیما تو بازار رضا پشت ویترین اون مغازه ای که قاب عکس دیجیتال می فروخت میخ کوب شده بودیم!

به وضوح یادم میاد یکی از رفقای فوق لیسانس یه فیلم از دموی مانیتورهای مولتی تاچ آورده بود و طرف یه عکس رو با حرکت دستش بزرگ و کوچیک می کرد و در نهایت عکس ها رو ورق میزد و همه ماها با دهان نیمه باز، غرق در حیرت نگاه می کردیم!

هنوز فراموش نکردم که مامانم با چه هیجانی آیفون پسردایی ام رو آورد که من ببینم با کج کردنش عکس ها ورق میخورن و با لمسش هم میشه چه کارها کرد!

دیروز که رفتم پایتخت تبلت ببینم همه اینا از جلوی چشمم رد شد!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
تگ ها :

بی کاری بد دردیه!

حسابی سر کار بی کاریم! مدیر جدید با یه عالمه کار که نیومده هیچ! با یه عالمه بی کاری اومده! حالا که حوصله ام سر رفته، کافیه شروع کنم برای خودم یه کار مفید انجام بدم! اوج تلفن و بحث‌های بیخود شروع میشه که تمرکز آدم رو بگیره!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
تگ ها :

سی سالگی

باورم نمی‌شود! خیلی لطیف و استادانه دارد در جسمم می‌رود این سی سالگی! یواش و یواش! بدون آنکه آب از آب تکان بخورد!

پذیرفتم موهای سفید را ببینم و دوستشان بدارم! چروک‌های کنار چشم! سن ترسناک 30! سنی که فکر میکردم تا آن عدد عمر کنم کافی است! الآن به نظرم سی سالگی هم قشنگ است! حتی 40 هم!

فقط هنوز باورم نمیشود این بی خوابی 30 سالگی سراغم آمده! میگویند مادرم جوان که بوده خوابالو بوده! مثل من و برادرم! اما از وقتی من به یاد دارم همیشه از بیخوابی شبانه رنج می‌برده! برادر خوابالویم هم نزدیک های 30 شروع کرد به بی‌خوابی! فکر می‌کردم از استرس مهاجرت است!

حالا من شب‌ها خوابم نمی‌برد! یار را کلافه می‌کنم! پدرم شب‌های بی‌خوابی کتاب می‌خواند! من اوائل فیلم می‌دیدم و فکر می‌کردم هیجان فیلم بیش‌تر بیدار نگاهم می‌دارد! دیشب کتاب خواندم! 70 صفحه‌ای زندگی همینگوی را خلاصه وار مرور کردم! تابدان جا که زن سومش را گرفت! حتی صبح هم راحت بیدار شدم! یار می‌گوید خسته نمی‌شوم! شاید! شاید هم فکر بید‌هایی که با سم درصدد کشتنشان هستیم، اینکه الآن زیر تخت‌اند، اینکه نکند یکی از بچه‌های دوستان جایی یکی از آنها را پیدا کند و به عادت همه کودکان بخوردش مرا بیدار نگاه داشت!

سی سالگی عجیب و جالب است!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
تگ ها :

شوهر!

قبول که بعضی آدم ها انتخاب میکنن که ازدواج نکنن!

اما عزیزم، شمایی که داری میمیری که ازدواج کنی، هر چند وقت یکبار پیش فالگیری که ببینی دوست پسرت یه زن دیگه تو زندگی اش هست یا نه! و چرا معطلش میکنه و اینا .... شما نیا تو فیس بوک نقل قول از شاو بنویس که "زنان باهوش اصلاً ازدواج نمیکنند!"

من اینو از اونی قبول میکنم که ده ساله با نصف فک و فامیل جنگیده و در نهایت اینجوری راحت شده که "واسه ننه ات شوهر پیدا کن! من نمیخواهم ازدواج کنم!" نه از شما!

متقابلاً این به خیلی از آقایون هم بر میگرده ها! گفتم الکی دور بر ندارین!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
تگ ها :

مامان بزرگ

بچه که بودم از مهم ترین ترس های من و دختر خاله ام این بود که مادربزرگم زبانم لال زبانم لال فوت کند! حالا هم باز از  بزرگ ترین ترس هایم همین است! وقتی قربان صدقه ام می رود هی در دلم استرس میگیرم که اگر روزی نباشد؟!

از آن گوگولی هاست هاااااااا!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد