سی سالگی

باورم نمی‌شود! خیلی لطیف و استادانه دارد در جسمم می‌رود این سی سالگی! یواش و یواش! بدون آنکه آب از آب تکان بخورد!

پذیرفتم موهای سفید را ببینم و دوستشان بدارم! چروک‌های کنار چشم! سن ترسناک 30! سنی که فکر میکردم تا آن عدد عمر کنم کافی است! الآن به نظرم سی سالگی هم قشنگ است! حتی 40 هم!

فقط هنوز باورم نمیشود این بی خوابی 30 سالگی سراغم آمده! میگویند مادرم جوان که بوده خوابالو بوده! مثل من و برادرم! اما از وقتی من به یاد دارم همیشه از بیخوابی شبانه رنج می‌برده! برادر خوابالویم هم نزدیک های 30 شروع کرد به بی‌خوابی! فکر می‌کردم از استرس مهاجرت است!

حالا من شب‌ها خوابم نمی‌برد! یار را کلافه می‌کنم! پدرم شب‌های بی‌خوابی کتاب می‌خواند! من اوائل فیلم می‌دیدم و فکر می‌کردم هیجان فیلم بیش‌تر بیدار نگاهم می‌دارد! دیشب کتاب خواندم! 70 صفحه‌ای زندگی همینگوی را خلاصه وار مرور کردم! تابدان جا که زن سومش را گرفت! حتی صبح هم راحت بیدار شدم! یار می‌گوید خسته نمی‌شوم! شاید! شاید هم فکر بید‌هایی که با سم درصدد کشتنشان هستیم، اینکه الآن زیر تخت‌اند، اینکه نکند یکی از بچه‌های دوستان جایی یکی از آنها را پیدا کند و به عادت همه کودکان بخوردش مرا بیدار نگاه داشت!

سی سالگی عجیب و جالب است!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
تگ ها :