هنوز به وضوح یادم میاد اون روزی رو که با نیما تو بازار رضا پشت ویترین اون مغازه ای که قاب عکس دیجیتال می فروخت میخ کوب شده بودیم!

به وضوح یادم میاد یکی از رفقای فوق لیسانس یه فیلم از دموی مانیتورهای مولتی تاچ آورده بود و طرف یه عکس رو با حرکت دستش بزرگ و کوچیک می کرد و در نهایت عکس ها رو ورق میزد و همه ماها با دهان نیمه باز، غرق در حیرت نگاه می کردیم!

هنوز فراموش نکردم که مامانم با چه هیجانی آیفون پسردایی ام رو آورد که من ببینم با کج کردنش عکس ها ورق میخورن و با لمسش هم میشه چه کارها کرد!

دیروز که رفتم پایتخت تبلت ببینم همه اینا از جلوی چشمم رد شد!