عجب روزی بود دیروز....دیر رسیدم ،استاد بیشتر توضیحش راجع به پروژه رو تموم کرده بود => پروژه که پر. بعد یاسی اومد- یه سری حرف که نوشتنش سخت بود و نگفتنش غیر ممکن بنابراین گفته شدن و صدای پچ پچ یاسی تا جلوی کلاس درس گوش دادن رو برای بچه ها سخت کرد. حرفش دو سویه بود : 1) another failed romance – یه موجود کور دیگه !   2) یه بحث که سنگینی اش رو در غیاب من به تنهایی به دوش کشیده بود ؛ البته من بعد از کلاس سعی کردم بگم که یاس ِ من تنها نبوده ومن هم در تکلم وحده اش باهاش شریکم! اما خوب طرف بحث بی خیال شده بود . she could have manage it, as always. ....بعد از کلاس خسته کننده بچه ها رفتن ناهار بیرون ، من و یاسمن اما، سیر بودیم ما رفتیم انقلاب تا تو یه دنیا کتاب و لوازم التحریر غرق شیم ، تا شاید یاسی از حال و هواش بیاد بیرون – یه دنیای رنگی همه رو به شوق میاره  .   کتاب خونه هم عضو شدیم ، عجب جایی بود، سایتش که حرف نداشت ، باز هم ذوق کردیم... دست آخر چی بهتر از 469 ، مثل بار اول ، من و یاسی تنها ، یاسی حسابی گرسنه بود و من هم کمی. اونجا بهترین رستورانیه که رفتم ، نه که خیلی با کلاس باشه ، نه که غذاش فوق العاده باشه ، اونجا رو با بهترین دوستم پیدا کردم، یه محیطی که به آدم آرامش میده با بهترین دوست ، تصورش هم لذت بخشه  اوم م م ............ مهمون یاسی یه چیز برگر ، یاسی یه ژامبون تنوری با پنیر و یه دلستر شریکی مثل هر بار..... آخر سر هم پیاده تا ولیعصر ، خدا حافظی تا دو روز دیگه، نمی دونم دو روز تعطیلی براش خوبه یا نه،  I wish so……

یاسی جونم مرسی که همیشه هستی ، همه چیز رو manage  میکنی ، همیشه زبونمی .

خدایا شکرت برای اینهمه دوست های خوب ، همیشه میشه رو وجود و کمکشون حساب کرد ، اما من لیاقت اینهمه لطف و صداقت و مهربونیشون رو دارم؟ امیدوارم که داشته باشم