امروز يه امتحان احمقانه تر داشتم،
امروز يه امتحان احمقانه تر داشتم، احمقانه تر از بقيه امتحان های احمقانه 
ميدوني، احمقانه تر بود چون احمقانه بودنش از اول معلوم بود ، در حالی که بقيه امتحان ها بعد از مدتی حماقتشون رو هويدا ميکنن.

امروز يه امتحان احمقانه تر داشتم، يادم افتاد اون روزا که ميرفتم مجتمع ، برای امتحان هام زنگ می زدم ياسمن که برام دعا کنه.

امروز يه امتحان احمقانه تر داشتم، ولی به ياد اون روزا زنگ زدم که برام wish the best کنه. اون روزا تفاوتمون - هر چند بی اهميت - ما رو به هم نزديک تر کرد. يادم نميره ، يکشنبه ها که هر دو کلاس داشتيم ، ظهر ها اون داستان تعريف ميکرد ، شب ها هم من . گاهی هم صبر می کرديم تا دوشنبه صبح....   گاهی هم صبر می کرديم تا دوشنبه صبح که بين دو تا کلاسمون کلی وقت برای وراجی داشتيم.

امروز ياسمن زنگ زده بود که احتمالا ً ببينه نتيجه ی امتحان احمقانه ام چی شده ، من نبودم ، بعدش من زنگ زدم اون نبود ، پيغام گذاشتم. با اينکه ميدونم بعد از ۱۰ زنگ نمی زنه ولی هر بار که تلفن زنگ ميخوره (که ماشاالله هم کم نيست) با خوشبينی فکر ميکنم خودشه . نميدونم چرا ولی دلم ميخواست باهاش حرف بزنم گرچه چيزی نداشتم که بگم