وقتی که نمی تونه یا نمی خواهد حرف هاش رو با من در میون بذاره ، وقتی که بهش قول دادم که به قول خودش کنجکاوی نکنم و بذارم خودش تنهایی از عهده اش بر بیاد، حتی اگر هم احساس کنم قضیه با قبل متفاوته ، به خواهشش و به قول خودم احترام میذارم و سکوت میکنم. حتی نمی خواستم بهش بگم که اگه واقعاً فکر میکنه که دوستی با من براش محدودیت میاره ، من تا همینجاش هم به اندازه کافی مدیون و ممنونش هستم و اگه  فقط همکلاسی ِ کلاس های نرم افزاری اش باشم ، فداکاری نکرده ام. نمی خواهم فکر ِ عکس العمل های احتمالی من باعث بشه تو راهش hesitate کنه . نمی خواهم اعتقادات احتمالاً غلط من زنجیری باشه بر دست و پای کس ِ دیگری ، علاوه بر خودم. نمیخواستم اینا رو بهش بگم ولی احساس میکنم این وضع ، این سکوت، داره عذابش میده.

 

نمیخواهم سکوتم عذابش بده ولی فکر میکنم بهترین کاریه که می توانم بکنم ، خودش هم میدونه، اما  بیهوده  داره سعی میکنه همون آدم قبلی باشه ، بیهوده ........ از منم می خواهد همون آدم قبلی باشم ، آخه منم خیلی چیز ها یاد گرفته ام ، منم بیهوده سعی میکنم همون آدم قبلی باشم ، بیهوده........