کاشکی نشنیده بودم ، کاشکیshe  برام تعریف نکرده بود که چی ها شنیده ، اولش ناراحت شدم دلم براش( he) سوخت ، بعد هم احساس کردم چقدر ازش دورم از جفتشون . من چطوری به خودم اجازه اظهار نظر دادم ، مگه من چقدر بزرگ شده ام که گفتم اون بچه اس ، اونی که اینهمه بزرگه ، اونی که تونسته این تصمیم رو بزرگ رو بگیره ، شوخی نیست که ، یه مرد میخواهد ، بعد ترسیدم ، از اینکه منم یه روز مثل اون بشم ، اون وقت منم میتونم اگه سر راه پیشرفت طرفم بودم برم کنار؟ مثل اون ایمانم قوی هست ؟ بعید میدونم که من هیچ  وقت لایق یه دوست داشتن واقعی بشم ، چه برسه که موقعیتی مثل اون تصمیم گیری برام پیش بیاد. نگرانش بودم ولی she  بهم گفت نگران نباش ایمانش خیلی قوییه . خوشحالم که she  تصمیم گرفت بیشتر بشناستش اون تا حالاش که نشون داده ارزشش رو داره ... اون خیلی بزرگه ، مهم نیست که از اول بزرگ بود یا توی این چند ماه بزرگ شد ، مهم اینه که من باید خجالت بکشم .

گاهی احساس میکنم من هم دوستی خاله خرسه میکنم ، ارغوان اونوری ، من هم اینوری ، خیلی چیز ها بهم اثبات کرده اینو : pm  های "     تنها        تنها         تنها       "  تو گوشم زنگ میزنن ، .......

  من.....