سکانس اول:
location : احتمالا‌ ً حياط دانشگاه.
زمان : پنجشنبه ،
 ساعت 10:42 

مرجان: نياز تو چرا الآن اومدی دانشگاه؟
نياز: امتحان هوش دارم.
- امتحان هوش که ساعت ۲ -ِ ياسمن اينا ۲ امتحان دارن
!
: ا
ِ  راس ميگي؟ يعنی ما زود اومديم؟

بعد از چند دقيقه کاشف به عمل ميآد که امتحان همون ساعت ۱۱ است و مريم و ياسمن منگول زدن باز.

 

سکانس دوم:
location : خونه ياسمن اينا
زمان : پنجشنبه ، ساعت 10:45

ياسمن در حال write   -ِ CD . موبايل ياسمن زنگ ميزنه ، 
ياسمن : سلام نياز.
نياز : ياسمن سلام کجايی تو؟ چرا هنوز نرسيدي؟
- ؟؟؟؟؟؟
: مگه امتحان هوش نداري؟
- چرا
: امتحان ساعت
11 -ِ بجنب.
- اِ مرسی الآن ميام.

یاسمن ( در حالی که با آرامش هنوز در حال سر وکله زدن با Nero است) : مامان نیاز زنگ زد گفت امتحان  11 –ِ .
مامان یاسمن: پس بجنب دیگه الآن که10 دقیقه به 11 اس.

 

سکانس سوم:

Location : خونمون

زمان : پنجشنبه ، ساعت 10:45

 

من دارم موبایل مرجان رو میگیرم.

صدای یه دروغگو که میگه : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

من (با خودم): ای بابا اینا هم با این موبایلاشون. نفهمیدیم رفت امتحان بده ، خوب داد ، دعاهای ما گرفت یا همینطور بیخودی بود.

میرم که دستام رو بشورم ، روپوش بپوشم و راه بیفتم که دیر نرسم یه وقت!!!

من ( با خودم در حالی که دارم دستهام رو میشورم): شاید قبل از امتحان چهار تا بچه کار درست هم ببینیم که تمرین حل شده داشته باشن و ما هم یه فیضی ببریم. این تیکه هایی هم که مونده رو یا تو اتوبوس و یا تو این دو ساعت قبل امتحان میخونم دیگه.

صدای زنگ تلفن ----> میره رو پیغام گیر.

تا برسم قطع کرده. دکمه play ، یاسمنه : مریم بدو حاضر شو امتحان ساعت 11 اس.

اونیکی تلفن زنگ میزنه.

صدایی که معلومه از موبایل داره میاد : الو مریم..

من (بدون اینکه بفهمم اصلاً کیه): فهمیدم ، مرسی . الآن راه میفتم.

 

 

سکانس چهارم:

Location : تو ماشین پدر ( رخشی(!!) از نوع خودروی ملی ِ قدیمی (پیکان)!!!!)

زمان :پنجشنبه ، ساعت 11:3

 

 خان داداشم (!!!!)( توی راه) :  فقط چون من دیشب نخوابیده ام و الآن هم از امتحان میآم و خسته ام ممکنه تصادف کنیم.

من : پس کاش آژانس گرفته بودم.

- ولی آژانس که برات تند نمیرفت که.....

 

 

سکانس پنجم:

Location : نزدیک پل هوایی.

زمان : پنجشنبه ، ساعت 11:16

 

دوان دوان--->  پله های پل به طرف بالا ، روی پل ، پله ها به طرف پایین. تا در دانشگاه.

مرجان میدوه که به من بگه : من باهاشون حرف زدم. نگران نباش طبقه پنجمی.

چیزی شبیه به دویدن ، اما کند تر از راه رفتن معمولی ، در حالی که به شدت نفس نفس میزنم--> طبقه پنجم.

بعد از چند ثانیه گیج زدن :

من: به من یه برگه میدین؟

مراقب : تو همون یوسف آبادیه ای؟

من(با حیرت وهم چنین تحسین ِ مرجان): بله.

 

حالا با در نظر گرفتن اینکه من 20 دقیقه دیر رسیدم ، 5 دقیقه هم از نفس نفس دستم می لرزید و فکرم هم که کلید و اینکه یه جاهایی رو به صورت سنبل خونده بودم و اینکه امتحان سخت بود، به نظر شما من چند میشم احتمالا ً؟

 

سکانس آخر :

Location : 469

زمان : پنجشنبه ، ساعت 14  ( ساعتی که فکر میکردیم قراره امتحان شروع بشه )

 

جشن برای منگول زدن !!!!!!.....

 

 

**یه توضیحی هم بدم که نگین دزدی : بله ، as you may have considered  ، این سبک رو از نوشته آقای عامری تو کلونی 80 الهام گرفته بودم.