نویسنده: مریم - ۱۳۸٧/۱۱/۱٢

یکی بیاد به اینا بفهمونه به خدا به خدا به خدا درس خوندن زحمت داره! همینجوری مدرک خیرات نمی‌کنن! پوست آدم رو می‌کنن، خوردت می‌کنن و بهت می‌گن از اول خودت رو بساز !
یکی بیاد به اینا بگه آدم یه وقتایی مغزش کار می‌کنه باید بچسبه به کارش، یه وقتایی کار نمی‌کنه می‌ره تو گوگل دنبال عکس‌های رنگی می‌گرده! یه وقتایی چند وقت پروژه رو ول می‌کنی بعد میای می‌بینی خطایی که چند روز نتونستی درستش کنی خیلی راحت حل می‌شه !
یکی بیاد به اینا بفهمونه من حق دارم نخواهم برم مهمونی چون کار دارم یا حتی حوصله ندارم، خسته‌ام، دلم می‌خواهد در آرامش باشم؛ تو خلوت خودم باشم!
یکی بیاد به اینا بگه کارای من مشق نیستن که مشخص باشن که بشه صبح نوشت و شب رفت مهمونی ! گل گفت و گل شنفت و دیکته‌ی پسردایی کوچیکه رو گفت !
یکی بیاد به اینا بگه این همه به‌به و چه‌چه درس خوندن من رو می‌کنین، حداقل به دود چراغ خوردن‌هایم هم احترام بذارین‌!
یکی بیاد به مامان من بگه مگه خودشون چه دست گل‌هایی تحویل دادن که به خودشون حق می‌دن به اینکه من دو جمعه‌ی متوالی نرم مهمونی گیر بدن یا چیزی بگن که مامان من برنجه ! مگه من همونی نیستم که یه عمری چماقم کردن کوبیدن تو سر بچه‌هاشون ؟! حالا با دو تا مهمونی نرفتن ...
یکی بیاد به مامانم بگه به جای تنگ کردن عرصه به من، شرایط من رو برای بقیه شرح بده!
محبت‌هاشون رو که تا وقتی که طبق میلشون رفتار می‌کنی دارن نمی‌خواهم. یه کم احترام می‌خواهم! یه کم اعتماد می خواهم! آخر آخرش اینکه اصلاً یه کم فرصت می‌خواهم برای اشتباه کردن ! مگه من خونم از بقیه رنگین‌تره ؟!

خسته‌ام، واقعاً‌ خسته‌ام !




نویسنده: مریم - ۱۳۸٧/٩/۳٠

١. هرچی هم که سعی کنی تأییدطلب نباشی، اما گاهی واقعاً یه تأییدهایی خیلی خیلی به دل آدم می‌شینه !
٢. یه دوستی دارم که سیگاری بود و در عین حال از سیگار به شدت بدش میومد (!!!!!!!!!!!!!)، چند روز پیش گفت که حدود یک ساله که سیگارش رو ترک کرده؛ اینقدر خوشحال شدم که نگو !
٣. همه‌ی دخترا اینقدر با ماماناشون مشکل دارن ؟! سه روزه برای شرکت نکردن تو مراسم نامزدی همکلاسی دبستان من با من قهره تقریباً ! هی من می‌گم «شما که دلتون می‌خواست خوب خودتون می‌رفتین» اینا هم می‌گن «ما جرأت نداریم تو رو تنها بذاریم تو خونه.» حالا انگار من ۵ سالمه، یادشون هم نمیاد که ١٢ سال پیش من رو تنها می‌ذاشتن می‌رفتن ختم فامیلمون ! بعد کار می‌کشه به جاهای باریک‌تر که نه دوست دارم اینجا بنویسم نه می‌تونم ....




نویسنده: مریم - ۱۳۸٧/۸/٢

شاید یکی از دلایلی که همیشه از داشتن یه بچه ترس دارم، مسئولیتیه که در قبالش داری، اینکه بمونی و بزرگش کنی ! اینکه از ته دل، دلت می‌خواهد که بزرگ شدنش، راه رفتنش، حرف‌زدنش، برق نگاهش، هق هق خنده‌هاش، دوچرخه سواری‌اش، مدرسه رفتنش، عاشق شدنش، موفقیت‌هایش و ... رو ببینی !

و من اگر حق انتخاب داشتم، حتی در شادترین لحظات زندگی‌ام، حتی اون وقت‌هایی که احساس خوش‌بختی کرده‌ام، رفتن از این دنیا رو به موندن ترجیح می‌دادم ! چون می‌دونم که هیچ شادی و خوش‌بختی‌ای موندگار نیست، همیشه «اندوهی می‌رسد از سر کوه» !

پ.ن. : چند روز پیش کلی با بچه‌ی ۴ ماهه‌ی دخترخاله‌ام بازی کردم و اینقدر خندوندمش که دعوایم کردن که «بچه دلش درد می‌گیره» بعدش هم بهش که می‌گفتم «بیا پسر من شو، اینا برن برای خودشون یکی دیگه بیارن» کلی غش می‌کرد !!!

پ.ن.۲ : نتیجه گیری نکنین !




نویسنده: مریم - ۱۳۸٧/٧/۱۱

نمی‌خواهم دخالت کنم ولی ...
نمی‌خواهم ناراحتت کنم ولی ...




نویسنده: مریم - ۱۳۸٧/٧/۱٠

خداوند آخر و عاقبت روابط من و مامانم رو به خیر کند ! آآآآآممممیییین !!!