داستان های سفر - 1

نگران آن عنکبوتی بودم که بین دو جدار پنجره هواپیما زندگی می‌کرد! نمی‌دانم چطور رفته بود آنجا، نمی‌دانم چطور تغذیه می‌کرد، اما وقتی سردش بود، دستم را می‌گذاشتم روی شیشه تا کمی گرم شود شاید .... ارتباط برقرار کرده بودیم چون او هم خودش را به دست من نزدیک می‌کرد! دوستش داشتم بسی! نگرانش بودم! به قول همسفر فرانسوی‌مان، لابد میخواست که سفر کند!

/ 3 نظر / 6 بازدید
اسپایدرمرد

لابد می خواسته بره تو جنبش وال استریت شرکت کنه!

یاسمن

تا کمی گرم شود شاید..