کاش بقیه سال خوب باشه!

اون دو تا با هم دعواشون شده بود و خوب یکی این گفته بود یکی اون و .... خلاصه نتیجه این بود که روابط کلاً قطع شده بود. سر جشن عروسی من میخواستن دعوتش کنن که من نذاشتم چون اونی که باهاش دعوا کرده بود برای من خیلی عزیزه و اگه اون میخواست بیاد این یکی نمیومد (که اینجوری اصلاً معنی نداشت)

این آدم برای من اس‌ام‌اس‌های دری وری زیاد می‌زد بعد از اون دعوا (فحاشی و اینا) (البته مربوط به قبل از دعوت نشدنشه)

روز اول عید خونه مادربزرگم بود! من هنگ کردم رسماً ! ای خدا!!! چشم اون عزیز من رو دور دیده بود که جرات کرده بود اون ورا پیداش شه. مکث کردم ببینم بقیه چی کار می‌کنن! بزرگ‌ها به روی خودشون نیاوردن و رفتن سلام و علیک! (اصلاً یاد اس‌ام‌اس‌هاش نبودم و فقط یاد این بودم که یه عزیزم از این آدم خیلی بدش میاد)
رفتم پیش خاله‌ام و کسب تکلیف! که مثل همیشه قلب رئوفش گفت: "برو خاله جون! گذشته‌ها گذشته و برو باهاش روبوسی کن!" منم خیلی عادی رفتم و خواستم روبوسی کنم که یادم افتاد سرما خوردم و عادی عذر خواهی کردم و .... انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده! اون هم هیچی به روی خودش نیاورد و خودش رو از تک و تا ننداخت! اما حسن نیتی هم تو چهره‌اش نبود! همین باعث شد که تصمیم بگیرم بقیه مهمونی دور و برش نباشم و خودم رو جاهای دیگه گم و گور کردم.
(یار هم به شدت حس انرژی منفی کرده بود و ازش ناخودآگاه فاصله گرفته بود. و این بار اول بود که یار می‌دیدش!)

شب یاد اس‌ام‌اس‌ها که افتادم .... از خودم متنفر شدم ... خدا !!!!!!!!!! یعنی یه ذره شرمندگی تو قیافه‌اش نبود! من که تو دعوا نقشی نداشتم، پس مقصر نبودم! اون باید عذرخواهی می‌کرد یا حداقل شرمنده بود! من که .... یاد اون صحنه که رفتم ببوسمش و اون چهره طلبکار و از تک و تا ننداخته‌اش دائم تو ذهنم بود! شاید ۴۵ دقیقه عصبانی راه رفتم تو خونه! آخر سر هم برای اینکه بتونم بخوابم رفتم یه فیلم دیدم!

فکر اینکه ممکنه باز هم ببینمش دیوونه‌ام می‌کنه! 

/ 2 نظر / 4 بازدید
یاسمن

که اینطور!!! خیلی بزرگونه بود جمله ۴۵ دقیقه عصبانی راه رفتم توی خونه!

nima

سلام وبت خوبه اما یه قالب خوب کم داره به منم سر بزن !!![گل]